سوار سبز پوش لحظه های من!
در آرزوي ديدن جمال تو
جمال دلرباي جانفزاي تو
به راه تو نشسته ام ...
مگر بيايي از سفر
كه از فريب زندگي
و از تعفن گناه و بردگي
و از مرام مردمان روزگار
و از غروب كردگار خسته ام ...
دلم ز داغ غربتت، ز هجرتت
رداي سرخ، كرده تن
كنون ببين كه از غمت
شكسته ام ...
اگر تمام عالمان
وگر تمام اين زمين و آسمان
و اين جهان و آن جهان
به جاي تو
به جاي چهره جوان تو
به جاي ديدن دو قوس ابروي كمان تو
به من دهند
من آن پرنده رها و خوشدلم
كه در رهت
ز هر چه بوي علقه زمين دهد
رسته ام ...
انتفاضه،جوشش خون من است